حاج ملا هادي السبزواري

212

شرح مثنوى

( ( 3432 ) ) آب گشتى بىعروق و بىگره * ز آب ، داود هوا كردى زره ن 998 13 - ك 337 1 بىگره : چنان كه در اوّل هم : بىگره بوديم و صافى همچو آب آب گشتى بىعروق و بىگره كه ز لطف از باده مىگشتى زره ن ندارد - ك 337 1 كه ز لطف : كه آب از لطافت به مرتبه اى است كه از باد در غايت لطافت ، چون زره و زنجير شود ، به خلاف برف و يخ منجمد كه تا خورشيد را نديده‌اند ، افسرده و غليظ و در خود مانده و چون غافل تن خود را كثيف خوانده‌اند . ( ( 3434 ) ) آن يخى بفسرده در خود مانده اى * لا مساسى با درختان خوانده اى ن 998 15 - ك 337 2 لا مساسى : يعنى تا يخ و برفست ، درختان ممسوس به آن نيستند . و چون گرم و لطيف شد و آب شد ، هر نبات با ساق و بىساق ، گل و خار به آن ممسوس شد و آب در نبات چون آتش زغال نافذ شد و نبات به آب چون آدمى به پرى ممسوس گرديد . و اينها تلميحى است به عارفى كه ممسوس به نور الله است . ( ( 3435 ) ) لَيْسَ يَأْلَفْ لَيْسَ يُؤْلَفْ جِسْمُه * لَيْسَ اِلَّا شُحُّ نَفْسٍ قِسْمُه ن 998 16 - ك 337 3 ليس يَأْلَفْ : اشارتست به حديث اَلْمُؤْمِنُ يَأْلَفُ وَيُؤْلَفُ بِه وَالْمُنافِقُ لا يَأْلَفُ وَلا يُؤْلَفُ بِه ( 1 ) . يعنى مؤمن الفت گيرد او با خلق و خلق با او و منافق به خلاف اين است . لَيْسَ إلَّا : نيست مگر بخل نفس ، قسمت و نصيب او . ( ( 3436 ) ) نيست ضايع زو شود تازه جگر * ليك نبود پيك و سلطان خضر ن 998 17 - ك 337 3 نيست ضايع : كه هر چيزى بجاى خويش نيكوست اما : تو سليمانى و ليكن ديو دارد خاتمت يوسفى اما عزيز من هنوز اندر چهى ( ( 3447 ) ) جرعه اى ز ان جام راهب آن كند * كه هزاران جره و خمدان كند ن 999 11 - ك 337 12

--> ( 1 ) جامع صغير ، ج 2 ، ص 183 . .